کاشکی اینقدر راحت دل آدما نمی گرفت ..
به خودم قول داده بودم که دیگه نه دلم بگیره ،نه اشكي از چشام بياد
اما گاهي اوقات يه چيزايي آدمو وادار مي كنه كه دلش بگيره ...من غمي ندارم
من همه چي دارم ...همه چي !اما دلم خيلي راحت ميگيره ...نمي دونم از چي ..از آدما
از اينكه هيچوقت تو عشق شانس نياوردم ....!
من عاشقش بودم ...نمي گم عاشق واقعي اما جوري بودم كه شبا واسه خاطرش تا صبح بيقراري
مي كردم ..اين كسي كه دارم ازش مي گم ،آتيش زده به زندگيم !
۱سال پيش وقتي واسه اولين بار فاضل رو ديدم ،قلبم واسه يه لحظه ايستاد ....چشاش رو كه ديدم
يه لحظه سر جام ميخكوب شدم ....چشاش در عين حال كه مغرور بود ..مظلوميت خاصي داشت
بهم گفت من ۸ماهه كه عاشقتم ...اون لحظه حس كردم بدنم شل شد !
اون ۸ماهه كه عاشق من بود؟اين حقيقت داره ؟
اين سوالا همش تو ذهنم بود ...اونقدر گفت و گفت تا كم كم تبديل شدم به يه ديوونه ...بهم مي گفت
مهسا تو با من چيكار كردي؟من ديگه حتي خوابم هم نمي بره ..تا صبح بيدارم !تو با قلبم چيكار
كردي؟يكي نبود كه بهش بگه ظالم تو ۸ماهه من رو مي شناسي و اينجوري هستي ..مني كه فقط
۳،۴روزه مي شناسمت بي قرار تر از تو ام ...
چشاش معجزه مي كرد !تا حدي عاشق بوديم كه همه باورمون كرده بودن ....
من عوض شده بودم ...به خدا نزديك بودم اما اون باعث شد نزديك تر شم ....مگه امكان داشت من
يه شب واسش بي قراري نكنم ...هر شب به هم قول مي داديم كه تا آخرش باشيم ..همديگرو
تنها نذاريم ....من مي ترسيدم ...اون هم مي ترسيد !كارمون گريه بود
تموم روز هامون فقط عشق بود و عشق و عشق ......
يه بار يه شعري رو واسم فرستاد ...اون شعر واسه هميشه تو ذهنم روحم و وجودم حك شد
يادمان باشد از امروز خطايي نكينيم گر چه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكينيم
اين شعر واسه هميشه تو ذهنم موند ....يه نقاشي كشيدم ....اين شعر رو روش بزرگ نوشتم
تنها دلخوشيم دفترام بودن ...اونا مي دونن من چه شبايي رو تحمل كردم !
اونا مي دونن به اميد ديدنش ،چه اشكهايي كه نريختم ...اونا مي دونن هر شب وقتي همه خواب بودن
مي رفتم پشت دروازه توي پاركينگ خونه مينشستم به اين اميد كه التماس هام رو بشنوه
و بياد و از پشت در باهام حرف بزنه ....چقدر دلم مي خواست نفساش رو حس كنم
چقدر دلم مي خواست صداي قلبش رو مي شنيدم ....
اما هميشه دنيا اونجوري كه ما مي خوايم پيش نميره ...روزا مي گذشت و من بي قرار تر مي شدم
به خاطر چه چيزهايي رو كه تحمل نكردم ....چون فكر مي كردم ارزش داره !
جز اون هيچكيو تو دنيا نمي ديدم ....فقط اون بود و اون ...!
دنيامون عاشقونه بود ....هر دومون قبول كرديم كه ماله هميم ....اما.......................
نمي دونم چي شد ...نمي دونم چي اون رو ازم گرفت !هيچي يادم نيست ..فقط يادمه اون جلوي
چشماي من ،با نزديك تريم دوستم ...رابطه ي عاشقانه برقرار كرد !
هيچ كسي نمي تونه اون لحظه رو تصور كنه ...قلبم شكست ..شكستن قلبم رو احساس كردم !
صداش رو شنيدم ....با تموم وجودم مي خواستمش ..اما اون رفت با يكي ديگه !
واسه چي؟اين سوالي بود كه من ازش پرسيدم
بهم گفت مهسا تو اونجوري نيستي كه من مي خوام ...بهت مي گم بهم عكس بده نمي دي
بهت ميگم باهام بيا بيرون نمي ياي ..بهت مي گم فلان كار رو بكن نمي كني ......
گناه من چي بود؟؟؟فقط همين كه مي خواستم پاك بمونم؟؟؟مي خواستم صداقانه و پاك عاشقش
باشم؟؟اين گناه من بود؟؟من ديگه بايد از خدا چي مي خواستم ؟؟
اين قلب من شكست ....اگه مي گم شكست واقعا شكست ...بعده اون اتفاق ديگه واسش گريه نكردم
نه گريه كردم ،نه بهش فكر كردم نه هيچي ...فقط گيج بودم ...سرگردان !
حتي مامان ،پدر هيچكي رو نمي شناختم ...!يادمه داشتيم با دوستم ،هموني كه حالا شده بود عشق
فاضل مي رفتيم ...يهو فاضل رو ديديم ....خيلي آروم رفتم جلو بهش گفتم عشق نو مبارك !با يه لبخند
خيلي آروم برگشتم ....هر دوشون موندن ...فكر مي كردن من نمي دونم كه چه بلايي سرم آوردن
آدمي كه واقعا يكي رو دوست داره خوب همه چي رو حس مي كنه.....!
انتظار داشت بهش بد و بيراه بگم ..فحش بدم ...اما هيچي نگفتم ...هيچي و هيچي !
بهم زنگ مي زد هر چي تو دهنش بود مي گفت ..يه كلمه هم حرف نمي زدم ....تنها چيزي كه گفتم
اين بود كه يه روزي به سزاي كارايي كه كردي مي رسي و خودت با پاهاي خودت برمي گردي !
اونقدر بهم بدو بيراه مي گفت كه خودش آخراي شب اس مي داد مي گفت مهسا تو رو خدا فقط نفرينم
نكن ....نفرينش نكردم اما دلم شكست ...دلي كه بشكنه ...ديگه نمي شه خورده هاش رو هيچ جوري
جمع كرد!كلي آبروم رفت ..دوستاش تو خيابون يه حرفايي بهم مي زدن كه گاهي اوقات مجبور مي شدم
يه گوشه بشينم تا از حال نرم !نمي خوام با اين حرفام خودم رو معصوم و مظلوم نشون بدم
نه،اينا حرف دلمه ....خلاصه خيلي صبوري كردم ....سختي هايي رو تحمل كردم !
كم نياوردم ...اين شد مزدم ...من گله اي ندارم !مقصر من بودم ...مقصر من بودم كه اسير چشماش
شدم !اون دوتا كه گناهي نداشتن .....
يادمه يه بار يكي تهديدم كرد ...تهديم كرد كه اگه بهم اون مقدار پولي رو كه مي گم رو ندي ،آبروت
رو مي برم ...گفت من فاضل رو مي شناسم ...يه كاري مي كنم كه آبروت تو كل كشور بره!
اون لحظه بايد چيكار مي كردم؟تحمل كردم....صبوري كردم ....واسه كي؟؟؟؟؟
واسه اون،واسه عشقمون ....اما ...........
روز ها مي گذشت و من هم مطمئن تر مي شدم از اين بابت كه تو عشق هيچ شانسي نياوردم !
چه قدر صادقانه باهاش بودم ....يادم نمي ره ،شباي ماه رمضون باهم روزه مي گرفتيم و نماز
مي خونديم ،قرآن مي خونيدم ...دعا مي كرديم تا صبح !
چرا عشقمون رو نابود كرد ؟مگه من چه بدي بهش كرده بودم ؟تو دلم مي گفتم بي مرام رفتي با اون
دختره دوست شدي اشكال نداره ،اما چرا ديگه پيش همه از من بد گفتي؟
مگه من باهات چيكار كرده بودم ؟..........
حالا بعده يه سال ونيم دوباره برگشته ....واسه چي؟؟واسه اينكه عذابم بده !
با كارهاش من رو ياد اون روزا بندازه ....دارم مي سوزم ...اما به اميد خيلي ها دارم زندگي مي كنم !
اگه اونا نباشن ٬منم ديگه نيستم ..........
خيلي ها كمكم كردن ٬دوباره بهم نفس دادن ٬اما خاطرات هيچوقت پاك نمي شه .....
خدا خودش بهتر مي دونه چه شبهايي رو گذروندم !
اما حالا زنده ام و زندگي مي كنم به اميد خيلي ها !
خدايا امشب دلم گرفته ٬خيلي هم گرفته ...............................
خدايا خودت به همه كمك كن ....
شكرت!
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد
دوست دارم كه به پابوسي باران بروم آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد
اين قدر آيينه ها را به رخ من نكشيد اين قدر داغ جنون برجگرم نگذاريد
آخرين حرف من اين است زميني نشويد
فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد...!