تبليغاتX
دلواپسی های مدام

دلواپسی های مدام

خدایا منتظر معجزه ات می مانم

دل تو هیچ حال اون خوش!

 

 

کفش هایم را گم کرده ام
دیشب که به خواب تو آمدم
تا بگویم دوستت دارم
باید همان اطراف باشد
کنار تختخواب تو
آنجا بود که از پایم بیرونشان آوردم
و کنار تو خوابیدم
سرم را نزدیکتر آوردم
و در گوشت نجوا کردم هنوز دوستت دارم ..!

شاید وقتی خواب بوده ام
تو کفش هایم را پوشیده ای
و به خواب او رفته ای
تا بگویی هنوز دوستش داری ..!

 

خ.ن:تو را طلب نمی کنم نه اینکه بی نیازم،صبورم...!!!

خ.ن:از دست تو نیست،دل من از گریه پره،مثه تو طاقت نداره،واسه تو هر دم می باره!


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 2:48  توسط مهسا  | 

مثبت!!!

 

سلام

آخه شما که اینقدر به فکر همه هستین چرا نمی گین کی هستین چی هستین تا منم

بشناسمتون.شما میگی نمی شناسم؟

خب ،بذارین بشناسم .یه وبی ،آدرسی ،اسمی ،نشونی چیزی...

اگه دیدین حتما بگین .

اما یه چیزی،با همه این حرفا باید بگم من به هیچ صراطی مستقیم نیستم .

نمی دونم چرا .اما بعده ۲سال دیگه هیچی نمی شنوم .حتی اگه راهم اشتباه باشه!

ممنونم از لطفتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 11:16  توسط مهسا  | 

انصاف

 

خدایا

تو بگو.این انصافه ؟چرا همه دارن بام اینجوری می کنن؟

مگه من چیکار کردم؟

خدایا تو می دونی من اول به تو بعد به خودم و بعد به داداشم قول دادم نه عاشق شم نه با کسی

دوست شم .انصافه اینجوری پشتم خالی شه؟

اگه داداشم قلبش درد میگیره من صدبرابر اون بیشتر دارم درد می کشم و می سوزم .

واسه چیزی که نبوده و همه می خوان بگن که هست .خدایا دیدی؟

دیدی چطور داداشم بام حرف زد ؟گفت تو ۲ساله با عرفان دوستی.تموم عمرم همه در موردم بد قضاوت

کردن .همه ی عمرم!

خدایا من اگه می خواستم به کسی دوست باشم تا حالا شده بودم .

منی که بین دوستایی بودم و هستم که الان دو ساله از این رو به اون رو شدن .تا دیروز هر ساعتشون

رو با یه پسر میگذروندن اما حالا کارشون به جایی رسیده که.....

خدایا تو میبینی من بین چه کسایی هستم .با همشونم دوستم ،اما نه صميمي !

تو مدرسه تنهام .اما خونه نه!

ولي حالا خيلي تنهام .چون پشتم خالي شده.چون تنها كسي كه وقتي مشكل داشتم اميدم بود و

تو همه ي شادي ها و غم هام شريك بود حالا بم گفته ديگه واسش مهم نيست .ديگه هيچي بهش

مربوط نيست.

اين انصافه كه تا حالا بين اين همه دوست كه بدترين كارو مي كنن سعي كردم پاك بمونم ،درموردم

اينطوري بگن؟خدايا همون يه بارم كه با فاضل بودم خودت شاهد بودي كه نذاشتم هيچوقت ذره اي بم

نزديك شه .اشتباه كردم كه باش بودم و حالا فهميدم .

دلم مي خواد همه بدونن كه چقدر دارم مي سوزم از اين همه قضاوت بد .

داداشي كه تا ديروز بم مي گفت بت افتخار مي كنم كه پاك موندي .اما حالا خيلي راحت مي گه تو با

عرفان دوست بودي.

عرفان خيلي حرفا بم زد .گفت داداشت به خيلي ها بد كرد .گفت پا داد.

اما خدايا من هيچ كدومشون رو نشنيدم .اما داداشم از من ناراحته.خدايا مگه غيره اينه كه هميشه حتي

اگه ازش ناراحتم باشم سعي مي كنم نگم كه نگه اين چه دختر لجبازيه و غر مي زنه

خدايا تو ديدي كه سره موضوعه آوا با اينكه بيشتر از يه دنيا ازش ناراحت بودم اما خودم ازش عذر خواهي

كردم .ناراحتيم رو بهش گفتم چون حرفاش واسم سنگين بود .

دلم مي خواد بدونه خيلي از حرفاش رو نديد مي گيرم و مي ريزم تو خودم .

خودم خواستم تا حالا با كسي نباشم و محاله يه روزي هم اين اتفاق بيفته .حالا هم خودم ،فقط خودم

به همه ي اونايي كه مي خوان ما نباشيم جواب مي دم .

خيلي خسته ام .اما تا تهش مي رم .حتي بدون اون داداشي كه يه روزي به پاك بودنم افتخار مي كرد.

اگه مي خوان فاصله بندازن ،خب بندازن .

عرفان،اينو تو مغزت فرو كن .مي خواي بدبختم كني؟

به داداشم كاري نداشته باش .بهم بگو .چيكار كنم ؟شده عكسام رو مي دم بت آبرومو ببر .اما اونو وارد

اين چيزا نكن.نمي خوام اداي آدماي فداكار رو درآرم .چون بلد نيستم .

اما ،اگه قراره كسي بدبخت شه اون منم.

خدا خودش همه چيو مي دونه.امروز زنگ زدي فقط گفتي و گفتي .كاش منم مي تونستم بگم و بگم

اما بدون ،ازتون خسته ام .از قضاوتاتون .دلت مي خواد ازم بشنوي كه متنفرم ازت؟

باشه ،ازت متنفرم .

تو پسري .مي توني هر روزت رو با يه چي بگذروني .اين منم كه بايد با يه دنيا حرف بمونم.

همه خواستن كه ما نباشيم .

اما ما ...نه ،حداقلش من، مي خوام كه باشم .حتي اگه شده بي پشت و پناه!

ديگه حرفي نمي زنم تا همتون به آرامش برسيد .

 

نبود...نیافتم...

             هیچ دستی نیافتم...در آن خیابان ِ بی انتها!

                         تا بسپارم رنج ِ تنهایی ام را به دستش...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:52  توسط مهسا  | 

شباي بي قراري!

 

کاشکی اینقدر راحت دل آدما نمی گرفت ..

به خودم قول داده بودم که دیگه نه دلم بگیره ،نه اشكي از چشام بياد

اما گاهي اوقات يه چيزايي آدمو وادار مي كنه كه دلش بگيره ...من غمي ندارم

من همه چي دارم ...همه چي !اما دلم خيلي راحت ميگيره ...نمي دونم از چي ..از آدما

از اينكه هيچوقت تو عشق شانس نياوردم ....!

من عاشقش بودم ...نمي گم عاشق واقعي اما جوري بودم كه شبا واسه خاطرش تا صبح بيقراري

مي كردم ..اين كسي كه دارم ازش مي گم ،آتيش زده به زندگيم !

۱سال پيش وقتي واسه اولين بار فاضل رو ديدم ،قلبم واسه يه لحظه ايستاد ....چشاش رو كه ديدم

يه لحظه سر جام ميخكوب شدم ....چشاش در عين حال كه مغرور بود ..مظلوميت خاصي داشت

بهم گفت من ۸ماهه كه عاشقتم ...اون لحظه حس كردم بدنم شل شد !

اون ۸ماهه كه عاشق من بود؟اين حقيقت داره ؟

اين سوالا همش تو ذهنم بود ...اونقدر گفت و گفت تا كم كم تبديل شدم به يه ديوونه ...بهم مي گفت

مهسا تو با من چيكار كردي؟من ديگه حتي خوابم هم نمي بره ..تا صبح بيدارم !تو با قلبم چيكار

كردي؟يكي نبود كه بهش بگه ظالم تو ۸ماهه من رو مي شناسي و اينجوري هستي ..مني كه فقط

۳،۴روزه مي شناسمت بي قرار تر از تو ام ...

چشاش معجزه مي كرد !تا حدي عاشق بوديم كه همه باورمون كرده بودن ....

من عوض شده بودم ...به خدا نزديك بودم اما اون باعث شد نزديك تر شم ....مگه امكان داشت من

يه شب واسش بي قراري نكنم ...هر شب به هم قول مي داديم كه تا آخرش باشيم ..همديگرو

تنها نذاريم ....من مي ترسيدم ...اون هم مي ترسيد !كارمون گريه بود

تموم روز هامون فقط عشق بود و عشق و عشق ......

يه بار يه شعري رو واسم فرستاد ...اون شعر واسه هميشه تو ذهنم روحم و وجودم حك شد

يادمان باشد از امروز خطايي نكينيم   گر چه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند    طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكينيم

اين شعر واسه هميشه تو ذهنم موند ....يه نقاشي كشيدم ....اين شعر رو روش بزرگ نوشتم

تنها دلخوشيم دفترام بودن ...اونا مي دونن من چه شبايي رو تحمل كردم !

اونا مي دونن به اميد ديدنش ،چه اشكهايي كه نريختم ...اونا مي دونن هر شب وقتي همه خواب بودن

مي رفتم پشت دروازه توي پاركينگ خونه مينشستم به اين اميد كه التماس هام رو بشنوه

و بياد و از پشت در باهام حرف بزنه ....چقدر دلم مي خواست نفساش رو حس كنم

چقدر دلم مي خواست صداي قلبش رو مي شنيدم ....

اما هميشه دنيا اونجوري كه ما مي خوايم پيش نميره ...روزا مي گذشت و من بي قرار تر مي شدم

به خاطر چه چيزهايي رو كه تحمل نكردم ....چون فكر مي كردم ارزش داره !

جز اون هيچكيو تو دنيا نمي ديدم ....فقط اون بود و اون ...!

دنيامون عاشقونه بود ....هر دومون قبول كرديم كه ماله هميم ....اما.......................

نمي دونم چي شد ...نمي دونم چي اون رو ازم گرفت !هيچي يادم نيست ..فقط يادمه اون جلوي

چشماي من ،با نزديك تريم دوستم ...رابطه ي عاشقانه برقرار كرد !

هيچ كسي نمي تونه اون لحظه رو تصور كنه ...قلبم شكست ..شكستن قلبم رو احساس كردم !

صداش رو شنيدم ....با تموم وجودم مي خواستمش ..اما اون رفت با يكي ديگه !

واسه چي؟اين سوالي بود كه من ازش پرسيدم

بهم گفت مهسا تو اونجوري نيستي كه من مي خوام ...بهت مي گم بهم عكس بده نمي دي

بهت ميگم باهام بيا بيرون نمي ياي ..بهت مي گم فلان كار رو بكن نمي كني ......

گناه من چي بود؟؟؟فقط همين كه مي خواستم پاك بمونم؟؟؟مي خواستم صداقانه و پاك عاشقش

باشم؟؟اين گناه من بود؟؟من ديگه بايد از خدا چي مي خواستم ؟؟

اين قلب من شكست ....اگه مي گم شكست واقعا شكست ...بعده اون اتفاق ديگه واسش گريه نكردم

نه گريه كردم ،نه بهش فكر كردم نه هيچي ...فقط گيج بودم ...سرگردان !

حتي مامان ،پدر هيچكي رو نمي شناختم ...!يادمه داشتيم با دوستم ،هموني كه حالا شده بود عشق

فاضل مي رفتيم ...يهو فاضل رو ديديم ....خيلي آروم رفتم جلو بهش گفتم عشق نو مبارك !با يه لبخند

خيلي آروم برگشتم ....هر دوشون موندن ...فكر مي كردن من نمي دونم كه چه بلايي سرم آوردن

آدمي كه واقعا يكي رو دوست داره خوب همه چي رو حس مي كنه.....!

انتظار داشت بهش بد و بيراه بگم ..فحش بدم ...اما هيچي نگفتم ...هيچي و هيچي !

بهم زنگ مي زد هر چي تو دهنش بود مي گفت ..يه كلمه هم حرف نمي زدم ....تنها چيزي كه گفتم

اين بود كه يه روزي به سزاي كارايي كه كردي مي رسي و خودت با پاهاي خودت برمي گردي !

اونقدر بهم بدو بيراه مي گفت كه خودش آخراي شب اس مي داد مي گفت مهسا تو رو خدا فقط نفرينم

نكن ....نفرينش نكردم اما دلم شكست ...دلي كه بشكنه ...ديگه نمي شه خورده هاش رو هيچ جوري

جمع كرد!كلي آبروم رفت ..دوستاش تو خيابون يه حرفايي بهم مي زدن كه گاهي اوقات مجبور مي شدم

يه گوشه بشينم تا از حال نرم !نمي خوام با اين حرفام خودم رو معصوم و مظلوم نشون بدم

نه،اينا حرف دلمه ....خلاصه خيلي صبوري كردم ....سختي هايي رو تحمل كردم !

كم نياوردم ...اين شد مزدم ...من گله اي ندارم !مقصر من بودم ...مقصر من بودم كه اسير چشماش

شدم !اون دوتا كه گناهي نداشتن .....

يادمه يه بار يكي تهديدم كرد ...تهديم كرد كه اگه بهم اون مقدار پولي رو كه مي گم رو ندي ،آبروت

رو مي برم ...گفت من فاضل رو مي شناسم ...يه كاري مي كنم كه آبروت تو كل كشور بره!

اون لحظه بايد چيكار مي كردم؟تحمل كردم....صبوري كردم ....واسه كي؟؟؟؟؟

واسه اون،واسه عشقمون ....اما ...........

روز ها مي گذشت و من هم مطمئن تر مي شدم از اين بابت كه تو عشق هيچ شانسي نياوردم !

چه قدر صادقانه باهاش بودم ....يادم نمي ره ،شباي ماه رمضون باهم روزه مي گرفتيم و نماز

مي خونديم ،قرآن مي خونيدم ...دعا مي كرديم تا صبح !

چرا عشقمون رو نابود كرد ؟مگه من چه بدي بهش كرده بودم ؟تو دلم مي گفتم بي مرام رفتي با اون

دختره دوست شدي اشكال نداره ،اما چرا ديگه پيش همه از من بد گفتي؟

مگه من باهات چيكار كرده بودم ؟..........

حالا بعده يه سال ونيم دوباره برگشته ....واسه چي؟؟واسه اينكه عذابم بده !

با كارهاش من رو ياد اون روزا بندازه ....دارم مي سوزم ...اما به اميد خيلي ها دارم زندگي مي كنم !

اگه اونا نباشن ٬منم ديگه نيستم ..........

خيلي ها كمكم كردن ٬دوباره بهم نفس دادن ٬اما خاطرات هيچوقت پاك نمي شه .....

خدا خودش بهتر مي دونه چه شبهايي رو گذروندم !

اما حالا  زنده ام و زندگي مي كنم به اميد خيلي ها !

خدايا امشب دلم گرفته ٬خيلي هم گرفته ...............................

خدايا خودت به همه كمك كن ....

شكرت!

دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد     گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد

دوست دارم كه به پابوسي باران بروم     آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد

اين قدر آيينه ها را به رخ من نكشيد     اين قدر داغ جنون برجگرم نگذاريد

آخرين حرف من اين است زميني نشويد

                                                 فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد...! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 21:28  توسط مهسا  | 

گریه ها باید کرد

 

خدايا امشب دلم يه كوچولو گرفته ...باشه دروغ نمی گم خیلی زیاد

مگه قرار نبود كه ديگه دلم نگيره؟؟

اشكال نداره ٫خب به هر حال منم دل دارم ....

چیکار کنم؟کاری ندارم بکنم...مگه غیر اینه خودت که بهتر می دونی

پس بی خیال..

 

واقعا راسته هاااا

گریه ها باید کرد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:14  توسط مهسا  | 

ستاره با چشای تو شبونه آفتابی می شه!

 

  ابجی شیوا تولدت مبارک

  هر چی فکر کرد دیدم نمی تونم چیزی جز این بگم

دوست دارم ...خیلی...می دونم خیلی ساده و معمولی بود

اما با یه دنیا ارزو و دوست داشتن بود ....خودتم می دونی یه کم

گرفته ام ....حال بابابزرگمم بده ...اون همه ی زندگیمه

واسه همین یه کم غمگینم ولی امیدوارم منو ببخشی

ابجی هر شب بهت فکر می کنم .....

خانوم دکتر خودمی .....ایشالله .

 
  ستاره با چشای تو                 شبونه آفتابی می شه
با سایه تو کوچمون                  دوباره مهتابی می شه
           


دوست دارم خانومی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:41  توسط مهسا  | 

امام رضا جونم..

 

امروز ۴/۷/۸۸

الان ۳روزه كه از پيشه امام رضا برگشتم

چه سفر خوبي بود ٫از ته دلم باهاش حرف زدم ٫راستش

وقتي رفتم جلو و ضريحشو ديدم انگار لال شده بودم هيچي

نگفتم ..ولي وقتي برگشتم هتل٫ شب كه داشتم مي خوابيدم

كلي گريه كردم و ازش خواستم تا به حرفام گوش بده ٫به منم

نگاه كنه ...احساس كردم بهم نگاه مي كنه ...

واسه همه دعا كردم ٫هر كسي كه تو ذهنم اومد ...

اولش واسه ابجي شهرزاد ......

بعد واسه داداشم ...يادمه يه بار داداشم بهم گفته بود من از

درد نمي تونم بخوابم ..دستام مي لرزه ..دوست دارم يكي

محكم بغلم كنه و گرمم كنه ...بهش گفتم داداش من هستم

ولي خب شايد قابل نباشم ...از امام رضا قول گرفتم بهش گفتم

هر شب بره تو اتاق داداشم ..رو سرش دست بكشه ...

نازش كنه ٫محكم بغلش كنه تا ديگه سردش نشه ...دستاشو

بگيره ....ازش قول گرفتم ..مي دونم ..مي دونم كه اونم قول داد

داداشي ديگه نگران هيچي نباش ...فقط آروم باش و مثه فرشته ها

بخواب .....همين .

واسه همه ي ابجي هام دعا كردم ....شيوا٫مريم ٫مهسا ٫غمگين٫آرزو

واسه داداش شريف واسه همه و همه .

خيلي خوش گذشت ...تو اين يه هفته دلم واسه همه تنگ شده بود

واسه داداشم ...واسه شيوا جونم ..ابجيه گلم .

واسه همه ......

شما هم دعا كنين

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:15  توسط مهسا  | 

شروع شد......

سلام مهسا

واسه شروع دلت مي خواد چي بگم ؟؟؟

چي تو دلت مي گذره؟؟؟

تو اصلا خودتم نمي دوني كه چي مي خواي؟؟

تو مي خواي كجا بري؟؟؟با اين همه عجله....

بهم بگو .....چرا ساكتي؟

از كي بگي؟

از هر كسي كه دلت مي خواد بگو ....

اينجا راحت باش و بگو ...از همين الان بگو ....

از دلت ...از غمت ...از خدا ...از همه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:16  توسط مهسا  |